متن پیش رو گفتاری از مرجع عالیقدر آیتالله وحید خراسانی در سالروز شهادت حضرت زهرا(س) است:
امروز
پیشامد شهادت صدیقهی کبری است. این مطلب آنچنان که باید و شاید مورد نظر
واقع نشده. امروز مقصد ما این است که بگوییم نه تنها بر شیعیان؛ بلکه بر
تمام مسلمانان جهان لازم است که در مصیبت صدیقهی کبری آنچنان که
شایستهی مقام شخص اول عالم است، عزادار باشند.
لذا آنچه امروز
میگویم، طرفم از اهل نظر؛ مثل فخر رازی و از اهل حدیث؛ مانند بخاری،
مسلم، حاکم و ذهبی است؛ یعنی بر اساس کتاب و سنت، اقامهی عزای فاطمهی
زهراء واجب است. چه حنفی مذهب، چه مالکی مذهب، چه شافعی مذهب و چه حنبلی
مذهب. امروز بر میزان کتاب و عترت بحث نمیکنیم؛ بلکه فقط بر اساس میزان
کتاب و سنت؛ آنهم سنتی که اگر در ظرف 1400 سال فحول علماء عامه سر از خاک
بردارند، در مقابل برهان قاطع زمینگیرند.
چون اساس بر حکمت است:
ادْعُ إِلَى سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ.[1]
لبّ و لباب حکمت کتاب است و سنت.
اما از نظر کتاب، متن کتاب خدا این است:
وَمَا آَتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا.[2]
چون طرف گفتهی ما اعیان اهل فکر و محققین فرق مختلف اسلام؛ مثل فخر رازی است، قهراً باید به فقه کتاب و فقه سنت دقت کرد.
«ما»
اعم مفاهیمی است که از این مفهوم اعم پیدا نمیشود. مفهوم شیء، مفهوم «ما»
از اعم و اشمل المفاهیم است. موضوع آیه این است که آنچه حد و مرز ندارد
«آتاکم الرسول فخذوه ». پیغمبر داد بگیرید. این متن کلام رب الأرباب است.
اخذ چیست؟ کلام خدا اقیانوسی است که عقول حکماء عالم در موج اولش غرق
میشود تا برسد به عمق این بحر عمیق. اخذ ما آتاکم الرسول مرکب است از دو
جهت.
گرفتن آنچه پیغمبر داده به 2 امر محقق میشود: اول به
فهمیدن. که آنچه داده چیست؟ دوم به عمل کردن و به کار بستن. اگر این دو
به هم ضمیمه شد، اخذ «ما أمر الرسول» تمام است و الا مسلمانان به مقصد
نرسیدهاند. این قرآن. کبری این است. اما در صغری قیاس بدیهی الإنتاجی
امروز باید تشکیل بشود که اگر فخر رازی سر از گور بردارد، جز تسلیم
چارهای نباشد.
کبرای قیاس کلام خدا، صغری کلام خاتم الأنبیاء. آنچه که او داده این است و با کلمهی « انما » شروع میشود:
إنما فاطمة شجنة[3][3] منى یبسطنی ما یبسطها و یقبضنی ما یقبضها. [4]
این فراز، فرازی است که نمیشود در یک مجلس و 2 مجلس و 10 مجلس بشود، از شرح فقه حدیث و بیان لطائف کلام رسول فارغ شد.
باید دید «شجنه» چیست و چرا عقل کل و علم کل برای بیان مقصد این لفظ را استخدام کرده است؟
شجنه،
عبارت از آن شاخهای که از درخت میروید؛ اما این شاخهی معمولی نیست؛
بلکه شاخهای که در تمام رگ و ریشهی این درخت ریشه دوانده، شاخهای است
منتشر در تمام شجر. پیغمبر خودش را شجر قرار داده است. این هم سری دارد.
ضَرَبَ
اللَّهُ مَثَلًا کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهَا
ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِی السَّمَاءِ. تُؤْتِی أُکُلَهَا کُلَّ حِینٍ
بِإِذْنِ رَبِّهَا.[5]
آن شجرة طیبه که اصلش ثابت و فرعش در سماء است، رسیده به جایی که:
ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى. فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَى. [6]
آن
شجرهای که «تُؤْتِی أُکُلَهَا کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا»، ماینتفع
ثمرات علمی و عرفان و اخلاق و احکامش اولین و آخرین راه بهرهمند میکند
آن شجره خاتم الأنبیاء است.
حالا مهم این است که شاخهای که از
این شجره رویده او فاطمهی زهرا سلام الله علیها است. معیاری که اول
گفتیم، برای اقامهی شهادت حضرت زهرا کتاب است و سنت. این است که از این
دایره خارج نمیشویم. آن هم سنتی که احدی نتواند دم بزند. کی این کلمه
«انما فاطمة شجنة منی» را میگوید؟ گوینده این کلام کسی است که خدا دو جای
قرآن 2 جمله در بارهاش فرموده و این دو جمله عقل اولین و آخرین را مبهوت
میکند.
تمام این عالم تا کهکشانها تا ما وراء کهکشانها همه
مخلوق است برای انسان کامل؛ چون منتهای کمال وجود عقل است و عقل کل و کل
عقل میشود منتهی الآمال خلقت. به این حد که رسیده؟ آن کسی که در 2 امر به
جایی میرسد که خدا او را به عظمت بپذیرد. دیگر کار تمام است. آن 2 مطلب
چیست؟ یکی علم، یکی خلق.
اما علم:
وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَکَانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکَ عَظِیمًا.[7]
این بیان خدا است در علم او.
اما خلق او:
وَإِنَّکَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِیمٍ. [8]
فخر
رازی[9] این قضیه را نقل میکند. شماها که اهل علم و دقت نظر هستید، وقتی
حدیث را گفتم، ببینید از خود فخر رازی چنین حدیثی چه مطالبی را نشان
میدهد و از چه حقایقی پرده بر میدارد. آن چه فخر نقل میکند که در زمان
خلافت عمر یک نفر از فصحای یهود آمد نزد خلیفه. عالمی؛ آنهم در چنین ظرفی
در محضر خلیفهای؛ آنهم در حضور مهاجر و انصار و ارکان امت اسلام.
گفت من آمدهام تا اخلاق پیغمبر را برای من وصف کنید.
آن
چه عجیب است این است که مثل فخر رازی که همهی علمای عامه جمع بشوند او به
یک حمله به باد میدهد، او نقل میکند. حالا خودش چه جور هضم میکند؟
تا
گفت اخلاق آن حضرت را برای من وصف کن، گفت برو نزد بلال او از من اعلم
است. یهودی آمد نزد بلال. گفت سؤال این است، خلیفه تو را اعلم شمرده است.
تا شنید، گفت برو نزد فاطمهی زهراء سلام الله علیها.
یهودی
دانشمند پخته آمد بعد از دو مرحله به محضر صدیقهی کبری، تا آنجا طرح
کرد، فرمود برود نزد علی مرتضی. عالم یهودی آمد. دیگر معلوم شد این جا
جایی است که ختم سخن است.
انا مدینة العلم وعلی بابها. [10]
گفت اخلاق پیغمبر را برای من وصف کن. امیر المومنین علیه السلام فرمود: آنچه در دنیا است برای من وصف کن. دنیا چیست؟
وَلَقَدْ زَیَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْیَا. [11]
دنیا
سعهاش این قدر است که تمام این کواکب با کهکشانها در آسمان این دنیا
است. این است سعهی این دنیا. آنهم نه بعدش معلوم است و نه قبلش. از کی
بوده؟ تا کی هست؟ چه اندازه است؟ فرمود دنیا را برای من وصف کن. یهودی
گفت: لا استطیع بذلک. چه جور من میتوانم دنیا را استعیاب کنم؟ گفت: این
دنیا با این سعهاش خدا در کتابش فرموده:
مَتَاعُ الدُّنْیَا قَلِیلٌ. [12]
تو و همه از عهدهی احصائش عاجزید؛ اما در بارهی خلق او گفته:
وَإِنَّکَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِیمٍ. [13]
این پیغمبر خاتم است. آن وقت مهم این است که کسی که سعهی اخلاقش از تمام عالم دنیا و ما فیها اوسع است، این کی است؟
بعد علمش، همانطوری که در خلق فرمود «عظیم» در علم هم فرمود عظیم.
نتیجه
این است که اگر تمام آنچه در دنیا است، قابل شمردن است که نیست، آن هم با
آن قلتش، آیا آنچه در روح خاتم از علوم است، از معارف است، با آن که خدا
فرموده:
وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَکَانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکَ عَظِیمًا.[14]
برای کی قابل احصاء است؟
این است که در مقابل این دو جمله اولین و آخرین محوند. جبرئیل و میکائیل و اسرافیل همه نابودند.
وَکَانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکَ عَظِیمًا، وَإِنَّکَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِیمٍ.
نتیجه
این است که علم کل، کل العلم، عقل الکل، کل العقل، خلق کل، کل الخلق خاتم
النبیین است. این شخصیت روح تمام عالم امکان است. قلب تمام ملک و ملکوت
است. تمام پیکرهی هستی است. این نتیجهی بحث است.
مسئله این است
که این روحی که سعهاش تمام ملک و ملکوت گرفته، بیانش این است که آنچه
فاطمه را منبسط کند، مرا منبسط کرده است. آنچه فاطمه را منبقبض کند، مرا
منقبض کرده است. در این جا کمیت فکر لنگ است. باید ابراهیم فکر کند، باید
موسی بن عمران بنشیند و تأمل کند.
کو معرفت؟ کسیت که بتواند ادعا کند که من زهرا را شناختم؟ کیست که جرأت کند، لب باز کند و بگوید من به مقام فاطمه پی بردم؟
انما،
این است و جز این نیست، فاطمه شاخهی ریشه دوانده در وجود من است، آنچه
او را دل گرفته کند، مرا دل گرفته کرده است. آنکه او را انبساط دهد، به
من انبساط میدهد.
نتیجه این میشود که اتحاد پیدا شده بین این
زنی که خدا در مباهله انتخابش کرد. تنها زنی است که خدا به پیغمبر گفت او
را بیار، این بود.
این حدیث روشن کرد که فاطمه آمیخته شده با علم
کل و کل العلم. آمیخته شده با عقل کل و کل العقل. اتحادی پیدا شده بین
شجرهی طیبهای که اصلها ثابت و فرعها فی السماء، با این شاخه که اصلا بین
او و این، جدایی در هیچ جهت تصور ندارد. این نمونهی از فقه حدیث.
پیغمبر
قبض و بسط را انتخاب کرده است. نتیجه این میشود که اگر یک آه زهرا بکشد،
آن آه روح عالم را آزرده میکند. وقتی او آزرده شد، 124000 پیغمبر آزرده
است. وقتی او آزرده شد، تمام اوصیاء، شهداء و صدیقین آزرده شد. به آهی از
دل فاطمه ملک و ملکوت عالم منقلب میشود. این است مصیبت زهرا! این است روز
عزای فاطمه!
این را من از منطق شیعه نگفتم. آنچه گفتم از
محکمترین و متقنترین منابع عالم گفتم نزد تمام فرق مسلمین. این حدیثی که
خواندم حدیثی است که شمس الدین ذهبی، اعلم المنقدین در مقابلش تسلیم است.
این حدیثی است که بخاری، مسلم، حاکم و تمام ارباب صحاح سته باید این حدیث
را بر سر بگذارند.
اگر این چنین است، ای فخر رازی! ای ذهبی! ای
حاکم! ای سمعانی! ای اساطین علماء عامه! همهتان به حکم کتاب و سنت، باید
روز عزای فاطمهی زهرا سلام الله علیها مجلس عزا تشکیل بدهید. این عزا
منحصر به طایفهای دون طایفهای نیست. این حکم کتاب است. این فرمان سنت
است. اگر تا حالا متوجه نشدید، دقت کنید، حدیث را ببنید، فقه حدیث را
بفهمید و طبق او وظیفه را تشخیص بدهید.
ای خوشا به حال آن کسانی
که در روز شهادت او یک پرچم بلند کند و در خیابان و کوچه و بازار بگردد و
بگویند یا ولی الله! ما تا این حد خواستیم این اظهار مودت او را منبسط
کنیم. به انبساط او، دل تو را منبسط کنیم. به انبساط دل تو، ملک و ملکوت
وجود را منبسط کنیم.
اما 2، 3 کلمه هم برای شما:
در این
مجلس چه قدر سیّد است؟ آنچه من نگاه میکنم، میبینم در بین هر چند نفری،
هستند. اگر در این مجلس این غوغا است، در این مملکت چه خبر است؟ شما ها که
میدانید سید هستید، هر کسی یقین دارد سید است، وظیفهاش این است:
آن
کسی که (نمیشود گفت؛ ولی چاره نیست) 80 موطن را دید، همه را زمین زد. هر
که در مقابل او آمد، افتاد، در مسجد بود، یک دفعه دید 2 تا پسر فاطمه وارد
شدند. [گریهی شدید استاد و حضار...] تا چشمش افتاد، به مجرد این که کلمه
به گوشش رسید، با صورت به زمین افتاد. آب آوردند به صورت امیر المؤمنین
زدند. از جا برخاست و رفت به بالین زهراء. یک نوشتهای بالای سرش دید، این
نوشته را برداشت، (نمیتوانم بخوانم)
هذا ما اوصی به فاطمة وهی تعتقد أن لا اله الا الله.
بعد رسید به این جا:
یا علی! مرا خدا به تو تزویج کرد تا در دنیا و آخرت برای تو باشم.
دنبالش این کلمه، نوشته این بود:
شب مرا غسل بده، شب مرا کفن کن، شب مرا دفن کن و احدی را با خبر نکن.
ای سادات که در مملکت این کلمه به گوش شما میرسد، بعد از این چند جمله گفت:
به اولاد من تا قیامت سلام مرا برسان.
یعنی
چه؟ به آن علم محیطش این مجلس را دید و دید که در این مجلس چندتا سید است،
این است فاطمه، تا روز قیامت انتشار نسلش را دید، خواست بگوید شما اولاد
من هستید، ببنید بر من چه گذشت!
وظیفهی هر علوی، وظیفهی هر
علویه، این است که روز سوم جمادی الثانیه، مردانشان در این مملکت با سر و
پای برهنه، در کوچه و بازار بگویند:
ای مادر! این جواب سلام ما.
وقتی بدن را گذاشت، گفت:
انا لله و انا الیه راجعون.
بعد گفت: یا رسول الله! تو سؤال پیچش کن، تا میتوانی از او سؤال کن تا بگوید بر او چه گذشت!
پاورقی:
[1]. النحل / 125.
[2]. الحشر / 7.
[3].
والشجنة والشجنة: عروق الشجر المشستبکة. ویقال: بینی وبینه شجنة رحم وشجنة
رحم، أی قرابة مشتبکة. ( الصحاح – الجوهری – ماده « شجن ».
الغصن
المشتبک من غصون الشجرة. قال: أبو عبیدة: یعنی قرابة من الله تعالى مشتبکة
کاشتباک العروق شبهها بذلک مجازا واتساعا وأصل الشجنة الشعبة من الغصن. (
تاج العروس – الزبیدی – ماده « شجن ».
[4]. المستدرک - الحاکم النیسابوری - ج 3 - ص 154 – 155. حاکم نیشابوری بعد از نقل حدیث میگوید:
"هذا
حدیث صحیح الاسناد و لم یخرجاه ". و مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج
4 - ص 332 و مجمع الزوائد - الهیثمی - ج 9 - ص 203 و الآحاد والمثانی -
الضحاک - ج 5 - ص 362 و المعجم الکبیر - الطبرانی - ج 20 - ص 26 و ج 22 -
ص 405 و کنز العمال - المتقی الهندی - ج 12 - ص 111 و تاریخ مدینة دمشق -
ابن عساکر - ج 70 - ص 21 و سیر أعلام النبلاء - الذهبی - ج 2 - ص 132.
البته
از آنجایی که در سلسه سند این حدیث « مسور بن مخرمه » وجود دارد و او در
زمان وفات رسول خدا فقط هشت سال داشته است، قبول این حدیث بسیار مشکل است.
ضمن این که او از دشمنان سر سخت امیر المؤمنین علیه السلام و از ملازمان
همیشگی عمر بن الخطاب و معاویة بن أبی سفیان بوده است. البته این حدیث از
نظر اهل سنت کاملاً مورد قبول است؛ چرا که در کتابهای صحاح آنها؛ از
جمله، بخاری، مسلم و... از مسورة بن مخرمه روایت زیاد نقل شده است و اگر
اهل سنت بخواهند این روایت را قبول نکنند، باید تمام احادیث مسوره؛ از
جمله روایت خواستگاری دختر أبی جهل توسط امام علی علیه السلام را نیز قبول
نکنند. از طرفی حاکم نیشابوری روایت را صحیح دانسته است و همین برای مجاب
کردن اهل سنت کافی است.
[5]. ابراهیم / 24 و 25.
[6]. النجم / 8 و 9.
[7]. النساء / 113.
[8]. القلم / 4.
[9].
یروى: فی هذا المعنى أن یهودیا من فصحاء الیهود جاء إلى عمر فی أیام
خلافته فقال: أخبرنی عن أخلاق رسولکم، فقال عمر: اطلبه من بلال فهو أعلم
به منی. ثم إن بلالا دله على فاطمة ثم فاطمة دلته على علی علیه السلام،
فلما سأل علیا عنه قال: صف لی متاع الدنیا حتى أصف لک أخلاقه، فقال الرجل:
هذا لا یتیسر لی، فقال علی: عجزت عن وصف متاع الدنیا وقد شهد الله على
قلته حیث قال: * ( قل متاع الدنیا قلیل ) * فکیف أصف أخلاق النبی وقد شهد
الله تعالى بأنه عظیم حیث قال: * ( وإنک لعلى خلق عظیم ). (تفسیر الرازی -
الرازی - ج 32 - ص 21 ).
البته به این نکته نیز باید توجه داشت
که این داستان قطعاً در زمان خلافت عمر اتفاق نیفتاده است؛ چرا که در آن
زمان حضرت فاطمه سلام الله علیها زنده نبودند. به احتمال زیاد این قضیه در
زمان خلافت ابوبکر بوده و از فخر رازی سهو قلم شده است.
[10]. المستدرک - الحاکم النیسابوری - ج 3 - ص 126. حاکم نیشابوری بعد از نقل حدیث میگوید:
هذا حدیث صحیح الاسناد.
المعجم
الکبیر - الطبرانی - ج 11 - ص 55 و الاستیعاب - ابن عبد البر - ج 3 - ص
1102 و شرح نهج البلاغة - ابن أبی الحدید - ج 7 - ص 219و ج 9 - ص 165 و
نظم درر السمطین - الزرندی الحنفی - ص 113 و فیض القدیر شرح الجامع الصغیر
- المناوی - ج 1 - ص 49 و الجامع الصغیر - جلال الدین السیوطی - ج 1 - ص
415 و کنز العمال - المتقی الهندی - ج 11 - ص 600 و...
با این که
این حدیث از طرق بسیاری نقل شده است؛ اما برخی از دشمنان امیر المؤمنین که
نمیتوانستند این فضیلت بزرگ را تحمل کنند، نهایت تلاش خود را کردهاند که
در این حدیث خدشه کنند؛ در حالی که بسیاری از علمای بزرگ اهل سنت آن را
نقل و تصحیح کردهاند؛ از جمله الفتنی در کتاب الموضوعات، ص95 مینویسد:
أنا
مدینة العلم " إلخ. قال ابن حبان لا أصل له وقال ابن طاهر موضوع: فی
المقاصد لابن الجوزی فی الموضوعات ووافقه علیه الذهبی وغیره قلت له
متابعات فمن حکم بکذبه فقد أخطأ.
و المناوی در فیض القدیر شرح الجامع الصغیر - ج 3 - ص 60 - 61 بعد از نقل حدیث میگوید:
فإن
المصطفى صلى الله علیه وسلم المدینة الجامعة لمعانی الدیانات کلها أو لا
بد للمدینة من باب فأخبر أن بابها هو علی کرم الله وجهه فمن أخذ طریقه دخل
المدینة ومن أخطأه أخطأ طریق الهدى وقد شهد له بالأعلمیة الموافق والمخالف
والمعادی والمحالف.
شارح کتاب تناقضات الألبانی الواضحات - حسن بن علی السقاف - ج 3 - در پاورقى ص 82 مینویسد:
صح
عنه صلى الله علبه وآله وسلم أنه قال: ( أنا مدینة العلم وعلى بابها )
صححه الحافظ ابن معین کما فی ( تاریخ بغداد ) ( 11 / 49 )، والامام الحافظ
ابن جریر الطبری فی ( تهذیب الآثار ) مسند سیدنا علی ( ص 104 حدیث 8 )
والحافظ العلائی فی ( النقد الصحیح )، والحافظ ابن حجر والحافظ السیوطی
کما فی ( اللآلی المصنوعة ) ( 1 / 334 )، والحافظ السخاوی ( کما فی
المقاصد الحسنة)!
حتی بسیاری از علمای اهل سنت کتابهای مستقلی
در باره این حدیث نوشتهاند؛ از جمله: علی بن محمد العلوی که کتابی به
نام: « دفع الارتیاب عن حدیث الباب » و نیز أحمد بن الصدیق المغربی کتابی
به نام « فتح الملک العلى بصحة حدیث باب العلم » نوشتهاند.
[11]. الملک / 5.
[12]. النساء / 77.
[13]. القلم / 4.
[14]. النساء / 113
سلام، باز موقع امتحانا شد و هنگام درو!! از وقتي يادم مي ياد هميشه تصميم مي گرفتم که در ترم جديد خوب درس بخونم ولي مگه گربه نره و روباه مکار ميذارن . از وقتي يادم مياد پسر شجاع درساشو خوب قبل امتحانا خونده بود و در حال رقابت سخت با دختر مهربون بود!!!
از وقتي يادم مياد کپل تکاليفشو انجام نميداد و از حنا (همون دختره تو مزرعه ) مي گرفت . البته منم معمولا از فرشته مهربون (نه نه ، معنوي فکر کن برادر!!)کمک ميگرفتم و پدر ژپتو برام دعا ميکرد.
نمي دونم فرشته مهربون اين دفعه هم کمکم ميکنه يا دماغم همينجوري (!!) باقي مي مونه.
از جمله كرامات فاطمه (ع) كه محدثين شيعه و اهل سنت
روايت كردهاند اين است كه وى از مرگ خود خبر داد و روز و وقت آن را تعيين
كرد چنانكه در روايات پيش از اين نيز گذشت و در حديثى است كه وقتى به على
(ع) گفت: هنگام مرگ من رسيده! على (ع) فرمود: اى دختر پيغمبر با اينكه وحى
از ما قطع شده اين خبر را از كجا دانستى؟
فاطمه پاسخ داد،
هم اكنون خواب مختصرى مرا فرا گرفت و رسول خدا (ص) را ديدم كه به من
فرمود: امشب نزد ما خواهى بود و من مىدانم كه او راست گفته و امروز روز
آخر عمر من است. (11)
و در روايتى است كه پس از آن به على (ع) گفت: چيزهايى در دل دارم كه مىخواهم آنها را به تو وصيت كنم!
على (ع) فرمود: اى دختر رسول خدا هر چه مىخواهى بگو!
در اين وقت على (ع) كسانى را كه در اتاق بودند بيرون كرد و نزديك سر فاطمه (ع) نشست، آن گاه فاطمه به سخن آمده گفت:
اى پسر عمو هيچ گاه مرا دروغگو و خيانتكار نديدى، و از وقتى با تو معاشرت داشتهام نافرمانى تو را نكردهام!
على (ع) در پاسخ او فرمود:
«معاذ الله انت اعلم بالله و ابر و اتقى و اكرم و اشد خوفا من الله من ان
اوبخك بمخالفتى، قد عز على مفارقتك و تفقدك الا انه امر لا بد منه...»
[پناه بر خدا! تو داناتر و نيكوكارتر و پرهيزكارتر و بزرگوارتر و نسبتبه
خداى تعالى بيمناكتر از آنى كه من بخواهم تو را در مورد مخالفت و نافرمانى
خود سرزنش كنم، و براستى مفارقت و دورى تو بر من بسيار ناگوار است جز آنكه
چارهاى از آن نيست...]
آن گاه سخنان خود را ادامه داده فرمود:
به خدا مصيبت رحلت رسول خدا (ص) را براى من تجديد كردى و مرگ و فقدان تو بر من بسيار بزرگ است.
«فانا لله و انا اليه راجعون» !
آه! كه چه مصيبت دردناك و جانسوز و غم انگيزى است! مصيبتى كه به خدا سوگند جبران پذير نخواهد بود!
دنباله حديث اين گونه است كه در اينجا هر دو گريان شده و لختى گريستند آن
گاه على (ع) سر فاطمه را برداشته به سينه چسبانيد و بدو فرمود: هر وصيتى
دارى بنما كه من آن را انجام خواهم داد.
فاطمه عرض كرد: خدايت پاداش نيك دهد اى پسر عموى رسول خدا، نخستين وصيت من
آن است كه پس از من «امامه» دختر خواهرم را به ازدواج خويش در آورى چون
او نسبتبه فرزندان من همانند خودم مهربان است، و مردان نيز ناچارند همسرى
از زنان داشته باشند.
و از جمله عرض كرد: وصيت ديگر من آن است كه احدى از اين مردم كه به من ستم
كرده و حق مرا گرفتند در تشييع جنازه من و ديگر مراسم آن حاضر نشوند زيرا
اينان دشمن من و دشمن رسول خدا هستند، و مبادا بگذارى يكى از آنها و يا
پيروان آنها بر جنازهام نماز بگذارند...
مرا شب هنگام در آن وقتى كه ديدهها همگى خواب رفتهاند دفن كن (12) ؟
و در نقلى هم آمده كه فاطمه (ع) وصاياى خود را در رقعهاى نوشته و زير سرش
نهاده بود و چون از دنيا رفت، على (ع) آن رقعه را بيرون آورد و جملات زير
را در آن مشاهده كرد:
«بسم الله الرحمن الرحيم، هذا ما اوصتبه فاطمة بنت رسول الله، اوصت و هى
تشهد ان لا اله الا الله، و ان محمدا عبده و رسوله، و ان الجنة حق و النار
حق، و ان الساعة آتية لا ريب فيها، و ان الله يبعث من فى القبور.
«يا على انا فاطمة بنت محمد زوجنى الله منك لاكون لك فى الدنيا و الآخرة،
انت اولى بى من غيرى، حنطنى و غسلنى و كفنى بالليل، و صل على و ادفنى
بالليل و لا تعلم احدا، و استودعك الله و اقرء على ولدى السلام الى يوم
القيامة» (13) .
[به نام خداى بخشاينده و مهربان، اين است آنچه دختر رسول خدا بدان وصيت
مىكند، و اين وصيت را در حالى مىكند كه گواهى مىدهد معبودى جز خداى
يكتا نيست، و گواهى مىدهد محمد بنده و رسول اوست، و گواهى مىدهد كه
بهشتحق است، و جهنم حق است، و قيامتخواهد آمد و هيچ گونه شكى در آن
نيست، و گواهى مىدهد كه خداى تعالى هر كس را كه در گورهاست مبعوث و زنده
خواهد كرد.
اى على منم فاطمه دختر محمد كه خداى تعالى مرا به ازدواج تو در آورد تا در
دنيا و آخرت از آن تو باشم، و تو در انجام كارهاى من سزاوارتر از ديگران
هستى!
كار حنوط و غسل و كفن مرا در شب انجام ده، و بر من نماز بخوان و شبانه مرا
دفن كن، و كسى را خبر نكن، تو را به خدا مىسپارم، و بر فرزندان خود تا
روز قيامتسلام مىرسانم (14) ! ] در نقلى كه از مجالس مفيد و امالى شيخ
رحمة الله عليهما آمده در حديثى از امام حسين روايتشده چنين است كه چون
فاطمه دختر رسول خدا (ص) بيمار شد به على وصيت كرد كه وضع حال او را پنهان
دارد، و حتى از بيمارى او كسى را با خبر نكند، و على (ع) نيز اين كار را
كرد، و خودش شخصا پرستارى فاطمه (ع) را به عهده گرفت، و احيانا اسماء بنت
عميس نيز او را كمك مىداد، آن هم به طور پنهانى، و چون هنگام وفات و رحلت
او شد به على (ع) وصيت كرد كارهاى پس از مرگ او را خود انجام دهد، و شبانه
او را دفن كند و جاى قبر او را نيز پنهان و مخفى كند كه اثرى از قبر او
معلوم نباشد (15) .
و از كتاب دلايل طبرى از امام باقر (ع) نقل شده كه فرمود: فاطمه وصيت كرد
از مال خودش به زنان پيغمبر و زنان بنىهاشم، به هر كدام دوازده وقيه
بدهند، و به «امامه» دختر ابى العاص (خواهر زاده فاطمه (ع) نيز همين
مقدار بدهند.
و در حديث ديگرى كه از زيد بن على (ع) روايت كرده فرمود: فاطمه (ع) مال
خود را بر بنىهاشم و فرزندان عبد المطلب بخشيد و على (ع) اين كار را كرد
و به ديگران نيز داد (16) .
و بر طبق روايت كشف الغمه از امام باقر (ع) فاطمه وصيت فرمود: حوائط هفت
گانه در دست على (ع) باشد، و پس از او به حسن (ع) و پس از او به حسين (ع)
برسد، و پس از درگذشت وى در دستبزرگترين فرزندان او قرار گيرد، و متن اين
وصيتنامه به خط امير المؤمنين (ع) نوشته شده بود و مقداد بن اسود و زبير
بن عوام آن را گواهى كرده بودند.
نگارنده گويد: «حوائط» جمع حائط و به معناى باغ و يا بستانى است كه اطراف
آن را ديوار كشيده باشند، و بر طبق روايات «حوائط» فاطمه (ع) عبارت از
هفتباغ بوده به نامهاى «مبيت، عواف، دلال، حسنى، برقه، صافيه، مشربه» كه
اينها غير از فدك بوده و پيغمبر اكرم آنها را براى فاطمه (ع) وقف كرد، و
بعدا نيز به صورت موقوفه فرزندانفاطمه (ع) در آمد، و برخى احتمال
دادهاند كه اين «حوائط هفتگانه» همان است كه در برخى از روايات به نام
«عوالى» ذكر شده، و اينها باغهايى بود كه از «مخيريق» يهودى به رسول خدا
(ص) رسيده بود، و مخيريق كسى است كه در واقعه جنگ احد، مسلمان شد، و همان
روز در ميدان جنگ به شهادت رسيد، و هنگامى كه خواستبه ميدان برود فرياد
زد: شاهد باشيد كه من مسلمان شدهام و اگر در اين جنگ كشته شدم تمام
دارايى من متعلق به رسول خداست.
و از تواريخ و روايات به دست نمىآيد كه آيا اين باغهاى هفتگانه در اختيار
فاطمه (ع) بوده، يا مانند فدك، آنها را نيز ابوبكر به غصب گرفته بود، اما
بعيد نيست اگر اين روايت معتبر باشد چنين استنباط مىشود كه باغهاى مزبور
در دست آن حضرت بوده كه توليت آن را به على (ع) واگذار كرده و روى آن وصيت
نموده است، اگر چه برخى گفتهاند:
اين باغهاى هفتگانه همان صدقاتى است كه عمر در زمان خلافتخود به على (ع)
واگذار كرد، و ابوبكر اينها را نيز مانند فدك از فاطمه اطهر گرفت.
بارى بازگرديم به دنباله وصيت: در برخى از نقلهاى غير معتبر نيز آمده كه فاطمه (س) از جمله وصيتهايى كه به على (ع) كرد اين بود:
«يا ابن عم انى اجد الموت الذى لابد و لا محيص عنه، و انا اعلم انك بعدى
لا تصبر على قلة التزويج فان انت تزوجت امراة اجعل لها يوما و ليلة، و
اجعل لاولادى يوما و ليلة، يا ابا الحسن و لا تصح فى وجوههما فيصبحان
يتيمين غريبين منكسرين فانهما بالامس فقدا جدهما و اليوم يفقدان امهما،
فالويل لامة تقتلهما و تبغضهما
ثم انشات تقول:
ابكنى ان بكيتيا خير هاد و اسبل الدمع فهو يوم الفراق يا قرين البتول
اوصيك با لنسل فقد اصبحا حليف اشتياق ابكنى و ابك لليتامى و لا تنس قتيل
العدى بطف العراق فارقوا فاصبحوا يتامى حيارى فاخلفوا الله فهو يوم الفراق
و سخنان ديگرى كه چون به نظر نگارنده چندان معتبر نيامد از ترجمه و نقلقسمتهاى ديگر خوددارى شد.
ضمنا در پارهاى از روايات آمده كه فاطمه (ع) پيش از آنكه از دنيا برود
غسل كرد و جامه نو خود را پوشيد و به سلمى، همسر ابى رافع، فرمود: من غسل
كردهام كسى بدن مرا برهنه نكند (17) .
ولى براى توضيح بايد بدانيد كه منظور از اين روايات - چنانكه مرحوم مجلسى
و ديگران گفتهاند - نه آن است كه مرا بدون غسل دفن كنيد، زيرا مسئله غسل
ميتيكى از واجباتى است كه بايد در مورد هر ميت مسلمانى انجام شود و
استثنايى نخورده جز در مورد شهيدى كه در ميدان جنگ كشته شود آن هم با
شرايط و خصوصياتى كه در كتابهاى فقهى ذكر شده است، و از آن سو بر طبق
روايات مشهور و زيادى كه هست مىدانيم كه على (ع) به كمك اسماء بدن فاطمه
را شبانه غسل داد.
بلكه منظور آن بوده كه بدن من پاك است و نيازى به شستشو و بيرون آوردن
جامه براى غسل نيست، و به همين خاطر نيز بود كه بر طبق روايات ديگرى كه
بعدا ذكر خواهد شد، على (ع) بدن فاطمه را از زير پيراهن غسل داد، و اين
وصيت همسرش را نيز - كه ظاهرا انگيزهاى جز پوشش و حفاظت زيادتر بدن از
اينكه در معرض ديد قرار گيرد نداشت - انجام داد.
اگر چه برخى خواستهاند بگويند: ممكن است اين وصيت روى علاقه شديدى كه
فاطمه (ع) به شوهر عزيزش داشت صادر شده و جنبه عاطفى داشته با اين توضيح
كه چون فاطمه تا زنده بود سعى كرد تا بازوى متورم و پهلوى ضرب ديده و بدن
كبود و كتك خوردهاش را على (ع) نبيند و تاثر شوهر بزرگوارش را زيادتر
نكند، اما وقتى وصيت كرد كه على (ع) بدن او را غسل دهد و اساسا نمىخواست
ديگرى متصدى اين كار شود، به اين فكر افتاد كه خواه ناخواه در وقت غسل چشم
على (ع) به بازو و پهلو و بدن او خواهد افتاد و تاثر او را چند برابر
خواهد كرد، از اين رو اين كار را كرد و اين قسمت را نيز در وصيتخود ضميمه
نمود و بلكه احتمال دادهاند اصرار به اينكه در شب او را غسل دهد نيز روى
همين خاطر بود كه گذشته از اينكه بدن او را نبيندصورت كبود و نيلى او را
نيز مشاهده نكند...و داغى بر داغهاى دل على (ع) افزوده نشود.!
و به هر صورت يكى از دو جهت ذكر شده بالا مىتواند انگيزه و علت اين
وصيتباشد، نه آنكه مىخواست اصلا او را غسل ندهند و بدون غسل دفن كنند تا
آن وقت اين بحث پيش نيايد كه اولا اين چه دستورى بود؟ و ثانيا چرا على (ع)
به اين وصيت عمل نكرد و بدن فاطمه را غسل داد!
پىنوشتها
1. كشف الغمه، ج 2، ص 130، استيعاب، ج 2، ص 752.روايات زيادى كه به همين
نحو از طريق اهل سنت آمده و به تفصيل در احقاق الحق، ج 10، صص 470 به بعد
نقل شده.
2. اسد الغابة، ج 5، ص 478.
3. قاموس الرجال، ج 10، ص 456.
4. بحارالانوار، ج 43، صص 181 و 204.
5. همان، صص 172، 183 و 188، كشف الغمه، ج 2، ص 127.
6. بحار الانوار، ج 43، صص 184 و 189، كشف الغمه، ج 2، صص 126 و 130.
7. احقاق الحق، ج 10، ص 474، بحار الانوار، ج 43، صص 189 و 213، ضمنا
دوستان حضرت زهرا و بانوانى كه ادعاى پيروى و شيعهگرى بانوى عظماى اسلام
را دارند خوب روى اين قسمتحديث دقت كنند و شدت علاقه فاطمه را به حجاب و
پوشش بدن زن حتى پس از مرگ ببينند و تا آنجا كه مىتوانند اين هدف را در
زندگى خود و ديگران تعقيب نموده و اين برنامه را در خانه و خانوادهها
پياده كنند، تا روى ديدار و ملاقات شفيعه محشر را در آن روز وانفسا داشته
و مشمول و شايسته شفاعت او گردند ان شاء الله!
8. كشف الغمه، ج 2، ص 130، استيعاب، ج 2، ص 752.
9. بحار الانوار، ج 43، ص 213.
10. و در برخى از روايات نيز اين گونه است كه فاطمه (ع) به على وصيت كرد
كه چنين نعش و تابوتى براى او ترتيب دهد و بدو گفت: فرشتگان صورت آن را
براى من درست كردند، و ظاهرا از نظر تواريخ مسلم است كه اولين تابوتى را
كه در اسلام بدين صورت درست كردند همان بود كه براى فاطمه (ع) ترتيب
دادند.
11. همان، ص 179.
12. بحار الانوار، ج 43، صص 192- 191.
13. همان، ص 214.
14. همان، ص 214.
15. همان، ص 211.
16. همان، ص 218.
17. همان، صص 172 و 183 و 187.
راستش دلم واسه نوشتن تنگ شده بود منم بي بهانه شروع کردم. شايد مهمترين موضوعي که بتونم براتون بگم آينده بدون برنامه خودم هستش!!بعد از نتايج کنکور ارشد و شادماني بچه هاي Nexus ياد خودم افتادم .ميدونين آدم فکر ميکنه که علي آباد دهيه !!
...
..
دگر وقتی معلم ها نمی آیند ما خندان
نمی گردیم
دگر با یک صدای عطسه ما هر هر نمی
خندیم
دگر زنگ کلاس درس
با شادی در زیر نیمکتها
کمی اسمارتیز و تافی نمی بلعد
و با خنده به دور از چشم استادان
پفک قسمت نمی گردد
کسی دل را نمی فهمد
میان التهاب لحظه ها گم گشته ایم اینجا
فقط در فکر ما این است
آینده،فقط فردا
کسی از غصۀ یارش نمی پرسد
خطوط قرمز یاری میان بچه ها کمرنگ
گردیده
و مغز بچه ها از فرط خواندن بنگ گردیده
و تنهایی شده مطلق میان جادۀ دلها
و فردا می رسد آن پیک اعلام نتایج ها
و من اکنون فقط در فکر می باشم
به فکر خاطرات من
به فکر خاطرات تو
و در فکر تمام بچه های همکلاسی ام
و ما امسال غفلت کرده ایم آری...
چنان با گردش تند زمان پیکار می کردیم
که در قعر سیاه خودپسندی غوطه ور بودیم
خدایا روح را کشتیم
تا آیندۀ تن را به خوبی و رفاه و عشق
برسازیم
خدایا قلب را کشتیم تا فردا به مغروری خود گردن
برافرازیم....
..
مائده
ملکیان(۱۳۸۲)مائده ملکیان(۱۳۸۲)